شاید از همان ابتدا، انتظارمان از جهان اشتباه بود. گمان میکردیم زندگی، روزی با ما آشتی خواهد کرد. اما هرچه پیشتر آمدیم، بیشتر فهمیدیم جهان نه دشمن ماست و نه دوست ما؛ جهان، فقط بیاعتناست. این ما هستیم که باید معنای ایستادن را در دل همین بیاعتنایی پیدا کنیم.
ادامه دادن، همیشه از امید نمیآید. گاهی امید، مدتهاست خاموش شده و آنچه انسان را سرپا نگه میدارد، فقط این است که نمیخواهد آخرین کسی باشد که خودش را ترک کند. در چنین لحظهای، ادامه دادن دیگر یک احساس نیست؛ یک موضع است. پاسخی آرام به جهانی که هر روز، با شکلی تازه، از انسان میپرسد: «هنوز هم ادامه میدهی؟»
شاید بچههایی که این روزها پشت میزهای مطالعه نشستهاند، بیش از آنکه در حال رقابت با دیگران باشند، در حال گفتوگو با همین پرسشاند. کنکور، شاید بیش از آنکه آزمون دانستن باشد، آزمون دوام آوردن است. سرنوشت همیشه در لحظههای بزرگ نوشته نمیشود؛ گاهی در همان ساعتهایی شکل میگیرد که هیچکس نمیبیند، اما تو تصمیم میگیری یک صفحهی دیگر بخوانی، یک بار دیگر بلند شوی و یک روز دیگر ادامه بدهی.
بادهای مخالف، شاید هیچوقت نایستند. اما انسان، از روزی بزرگ میشود که دیگر منتظر آرام شدن باد نباشد. از روزی که تصمیم بگیرد حتی اگر تمام جهان خلاف جهت او بوزد، باز هم قدم بعدی را بردارد. شاید تمام معنای زندگی، همین یک قدم باشد.
برچسب:
نویسنده: